داستان عبرت انگیزدختری بد وهرزه
داستان : نامه یك دختر در لحظه ی اعدام
برگرفته از كتاب دختران دوستی ها و عبرت ها نوشته محمد علی كریمی نیا
این واقعه در ویلا شهر ( یكی از شهر های اصفهان ) به وقوع پیوست :
من و لیلا هر دو در كلاس اول دبیرستان درس می خواندیم.
او دختری باهوش ، زرنگ ، زود رنج و حساس بود. با فرا رسیدن تابستان و تعطیلی مدارس ، من از دوستم لیلا جدا شدم و دیگر از او خبری نداشتم.
در تابستان آن سال ، همراه پدر و مادرم به سفر شمال رفتیم. وقتی از سفر باز گشتیم ، حادثه وحشتناكی در شهر ما اتفاق افتاده بود. برای آگاهی از این موضوع به صفحه حوادث روزنامه مراجعه كردم. در آن جا چنین نوشته بود:
(( دختری كه با همدستی یك جوان ، اعضای خانواده اش را به قتل رسانده بود ، خود را به ماموران معرفی كرد. این دختر شانزده ساله كه لیلا نام دارد با معشوق هجده ساله اش به نام بهرام ، به علت مخالفت پدرش با ازدواج آنها ، با طرح نقشه ی قبلی ، چهار تن از اعضای خانواده اش را به قتل رساند.
طبق این گزارش ، قاتلان در پایان اجرای نقشه ی شوم خود ، جنازه های این چهار نفر را در صندوق و صندلی عقب اتومبیل پدر جاسازی و آن ها را در جاده ی خارج شهر رها نمودند.
لیلا با همدستی بهرام ابتدا به پاسگاه انتظامی شهر مراجعه كرد و اظهار داشت كه اعضای خانواده اش در پی حمله چند موتور سوار در جاده خارج شهر به قتل رسیده اند. ولی بر اثر عذاب وجدان ، دو روز بعد مجددا به پاسگاه مراجعه و از این جنایت فجیع پرده برداشت...))
آری این جنایت هولناك به دست لیلا انجام گرفته بود. همو كه گل وجودش در عنفوان جوانی به دست صیاد هوس پرپر شد.
خیلی تلاش كردم تا به ملاقاتش بروم و انگیزه كار او را بدانم. پس از مدت ها تحقیق و باز جویی ، سرانجام لیلا و بهرام در دادگاه به اعدام محكوم شدند.
دو هفته قبل از اجرای حكم فرصتی دست داد تا به ملاقاتش بروم و ساعتی در زندان با وی به گفتگو بپردازم.
موقع خداحافظی از او خواستم داستان زندگی اش را برایم بنویسد تا برای دختران دیگر عبرتی بشود.
چند روز بعد ، در خانه سرگرم مطالعه بودم كه نامه اش به دستم رسید. نامه را گشودم. او در نامه اش چنین نوشته بود :
(( دوست عزیزم مینا جان !
سلام مرا از گوشه زندان پذیرا باش.
من اكنون ساعت های آخر عمر خویش را نظاره می كنم. روزها و شب های سختی را پشت سر گذاشته ام. غروب ها برایم رنگ دیگری دارد. هر غروب ، در سكوت سرد و بی انتهای پشیمانی به راه می افتم و در جاده متروك گذشته ، خرابه ها را می نگرم. با خود می گویم افسوس كه دیگر زمان به عقب باز نخواهد گشت تا من دوباره این خرابه ها را از نو بسازم.
سحر نزدیك است ، اما من بیدارم. با غباری از غم بر چارچوب پنجره خاطرات نشسته و به گذشته خیره شده ام. خاطرات تلخ و شیرین ، چون سیلی زودگذر از پرده ابهام می گذرند و غم را در چهره ام جلوه گر می سازند. ساحل امید ویران است . آرامش ، جای خود را به طوفان داده و طوفان همه چیز را ویران كرده است.
چشمان پر از اشك را به عقربه های ساعت دوخته ام. چراغ عمرم در حال خاموش شدن است. عنكبوت غم از تار و پود سینه ام بالا می رود. می خواهم در واپسین ساعت های عمرم با تو سخن بگویم. بیا و یك شب باران اشك هایم را تماشا كن. ببین كه صاعقه هوس ، چگونه خرمن هستی مرا آتش زد. بیا و در این شب یلدای غم ، زیر كرسی زندگی ، دفتر سیاه خاطراتم را برایت ورق بزنم. می خواهم در این لحظه های وداع با زندگی ، حرف های پر سوز و گداز مرا بشنوی تا گلبرگ های زندگی ات، زیر تازیانه ی عشق های دروغین پرپر نگردند.
وجودم چون نیلوفری بر خاك افتاده است. نیلوفری كه قامت زیبایش با تازیانه هرزگی شكسته شده و امروز غریبانه ، قامتش را به میله های زندان آویخته تا شاید برای آخرین بار ، آسمان را ببیند.
هنگامی كه تقویم زرد عمرم را ورق می زنم ، فصلی غریب تر از پاییز پیش چشمانم گشوده می شود. فصلی مهم از دوران زندگی كه زیر تگرگ های سرد و شكننده ی گناهكاری مدفون شد. كوله باری از حسرت و افسوس را بر دوش دارم و در جاده پشیمانی به پایان عمرم نزدیك می شوم.
كجاست آن عاشق دلباخته تا سنگینی بار غم ها و گناهانم را بر دوش كشد ؟ كجاست آن هوسران بی عاطفه تا خون بهای تمام زندگی ام را از او بازپس گیرم ؟
امروز طعم تلخ غربت را با تمام وجود درك می كنم. به یاد می آورم آن هنگام را كه شیطان نفس ، جانماز مرا ربود. من قبله عشق را گم كردم و به پیروی از لذت های نا مشروع به بهرام اقتدا نمودم.
بهرام پسری بی بند و بار بود كه هر روز او را در راه مدرسه ملاقات می كردم. هر گاه مرا می دید ، چشمان حریص و نا پاكش را چون تیری زهر آگین تا عمق وجودم فرو می برد و گاه گاهی با نغمه های عاشقانه ، چند قدمی مرا بدرقه می كرد. او مدتی بدین كار ادامه داد ، اما وقتی دید من خریدار شیرین كاری های او نیستم ، نامه ای برایم نوشت. نامه ای مملو از غزل های عاشقانه ، پر از واژه های عطر آگین محبت.
وقتی نامه را خواندم ، احساس كردم بهرام مرا از صمیم قلب دوست دارد. من هم از آن پس به خیال خود رسم عاشقی را ادا می كردم و به وی اظهار علاقه می نمودم.
اندك اندك عشق به بهرام در تمام زوایای قلبم ریشه كرد. اگر روزی او را نمی دیدم یا تلفنی با او حرف نمی زدم ، كلافه و ناراحت می شدم. با بهرام خود را خوشبخت می پنداشتم و بدون او ، خود را چون یك شاخه عریان پاییزی.
هر از چندی در گوشه ای خلوت به دیدار یكدیگر می رفتیم و ساعتی را با هم می گذراندیم. بهرام ، نگاه گرمش را به نگاه من می آویخت و من نیز سبكسرانه وعده های پیوند را در گوش او زمزمه می كردم.
در این رفت و آمد ها ، بهرام با وعده ها و راز های عاشقانه اش ، دل مرا ربود و من هم ، چون پرنده ای سبكبال به حرف های شیرین و رویایی او دل سپرده بودم و در آسمان خیال پرواز می كردم و اوج می گرفتم.
این روابط نامشروع ، كودك غریزه را كه بر سر سفره شهوت نشسته بود ، تشنه تر كرد. دامان عفتم در معرض آلودگی بود. دست های ناپاك بهرام تا آن روز بارها و بارها با اندام من آشنا شده و شرنگ تلخ گناه و هرزگی در كامم شیرین جلوه كرده بود.
***
باری برای ساختن كاخ آرزو ها ، قرار گذاشتیم بهرام هرچه زودتر به خواستگاریم بیاید. شب بعد پدر و مادرش به خانه ی ما آمدند و این موضوع را مطرح كردند. اما پدرم كه بهرام را می شناخت ، به شدت با این ازدواج مخالفت ورزید و گفت : بهرام جوان هرزه و هوسرانی است و نمی تواند دختر مرا خوشبخت كند.
مخالفت پدر با این پیوند ، ساحل زندگی مرا طوفانی ساخت. دلشكسته و غمگین به اتاق خود رفتم و تا صبح ، شبنم اشك مونس دلتنگی من بود. آن شب ، دائما حرفهای بهرام در گوشم طنین انداز بود و شراره های عشق او ، وجودم را می سوزاند.
صبح زود به بهانه ای از خانه بیرون آمدم . زنگار كینه و غم تمام صفحه دلم را فرا گرفته بود. در افكار خویش غوطه ور بودم كه صدای آشنایی به گوشم خورد. بلی بهرام بود. او را كه دیدم ، به كنارش رفتم و اشك هایم در خلوتگاه ما زبان گشود. با هر قطره اشكی ، هر آنچه در دل داشتم ، برایش گفتم. اخمی گرم و آتشین ، ابروانش را به هم پیوند داد و اظهار داشت :
باید از آنان انتقام بگیریم تا نتوانند خانه عشق مان را خراب كنند!
جنون شهوت ، سراپای وجودم را فرا گرفته بود. حاضر بودم بهرام حوضی از خون بسازد و من در آن شنا كنم ، اما هم آشیانه من باشد. از آن روز به بعد من و بهرام ارتباط بیشتری با هم داشتیم و در خلوتگاه های خویش برای آینده نقشه طرح می كردیم و سرانجام ، آن روز شوم فرا رسید.
***
همه چیز برای اجرای نقشه فراهم بود. پدر صبح زود سر كار رفت. ساعتی بعد ، مادر برای خرید از خانه خارج شد. در همین لحظه بهرام ، زنگ را به صدا در آورد. در را باز كردم و او را به منزل دعوت نمودم. خواهرم سیما در اتاقش مشغول مطالعه بود. ابتدا ، به سراغ او رفتیم. دست هایش را گرفتیم و سرش را در آب فرو بردیم تا پیكر بی جانش روی زمین افتاد!
مات و مبهوت همچون دیوانه ها به او می نگریستم. پرده های غفلت و شهوت چشمان بصیرتم را پوشانده بود. هیچ به عاقبت كار فكر نمی كردم. می خواستم به هر طریق این ارتباط نامشروع را حفظ كنم.
لحظاتی بعد ، مادر با دستانی پر عاطفه و مهربانی ، وارد خانه شد ، اما نمی دانست كه به تله مرگ قدم گذاشته است. آری مادر عزیز و مهربانم ، قربانی جنون من و بهرام شد. گل وجودش پرپر گشت تا دیوانگی من شهره خاص و عام گردد. در غروب غم انگیز آن روز پدر و برادرم ، قربانیان دیگر ما بودند كه در كام مرگ فرو رفتند.
آری در آن لحظه های هوس انگیز گناه و غفلت ، قلبم به قطعه سنگی سخت تبدیل شده بود كه عاطفه را نمی شناخت و با ساحل مهر و محبت فرسنگها فاصله داشت. اما در فردای آن روز كه بهرام وحشت زده از من گریخت و تنهایم گذاشت ، از این خواب سنگین بیدار شدم.
تازیانه های عذاب وجدان یكسره بر قلب و روحم فرود می آمد و چون در برابر قاضی وجدان تاب مقاومت نداشتم ، خود را به نیروهای انتضامی معرفی كردم و پرده از راز این جنایت هولناك برداشتم.
دوست خوبم مینا ! شاید من و تو هرگز همدیگر را ملاقات نكنیم ، اما این نامه را در دفتر خاطراتت ثبت كن و به دوستانت بده تا آن را بخوانند و عبرت بگیرند.
من كه درچند ماه گذشته ، در وادی هوس و نادانی قدم گذاشتم و با پسری دیو سیرت طرح دوستی ریختم ، هرگز فكر نمی كردم زمانی به این روزهای از دست رفته باید حسرت بخورم.
متاسفانه روزهای شیرین زندگی ام را به بطالت گذراندم و چون غباری بی روح ، بازیچه ی دست دیگران شدم. اكنون مانند پرنده ای در قفس به آزادی می اندیشم . ولی افسوس كه به پایان زندگی من چیزی نمانده و فانوس عمرم رو به خاموشی می رود.
پدر عزیزم !
كاش سنگین ترین چوب دنیا را بر می داشتی و بر دستان شوخ و شیطان و خطاكار من می كوبیدی ، اما بودی.
مادر مهربانم!
كاش بلند ترین فریاد دنیا را می كشیدی تا مرا به خود آوری ، اما بودی. چقدر دلتنگ چهره ی مهربان و پر گذشت تو هستم.
خدایا ! من از كارهایم پشیمانم ، ولی می دانم كه این پشیمانی ها سودی ندارد.
آیا كسی هست كه این كلمه ها را بخواند و تكان نخورد ؟ ))
دوست تو لیلا
در واپسین دقیقه های عمر لیلا ، با چشمانی اشكبار به چوبه ی دار او می نگریستم. من ، چشمان چنین هراسان هرگز ندیده بودم. چشمان آن دختر ،بی اشك بودند و سرگشتگی و سراسیمگی ناموزونی را در خود نهفته داشتند.
دخترك ، مرا از آن سوی چوبه ی دار به گونه ای تماشا می كرد كه گویی می خواهد با من سخن بگوید و آخرین پیامش را به دختران همسن و سال خودش برساند.....
و لحظه ای بعد ، لیلا دیگر سخن نمی گفت...!
منبع :تبیان