..........................عاشق يک لحظه نگاهت يا صاحب الزمان (عج) بر چهره پر زنور مهدی صلوات
X
تبلیغات
(*◕‿◕)عاشق يك لحظه نگاهت (*◕‿◕) - داستان های واقعی ناب

در عفو لدتی است که در انتقام نیست.
داستانی بسیار تکان دهنده و واقعی


برچسب‌ها: داستان, داستان گذشت وعف, داستان بخشیدن قاتل عزیز جان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 28 فروردین1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

مادرتو از خونه ی من بنداز بیرون.یعنی چی که مثل مار چنبره زده داخل خونه!

چی می گی تو ؟!مادرمه.نمیفهمی.یه عمر زحمتمو کشیده .بندازمش بیرون!؟بندازمش پیرزن کجا بره؟

صدای اذان صبح که در شهر پرواز کرد مادر الله اکبری گفت و نمازش را خواند.وسایلش را جمع کرد و رفت .صبح پسر کوچک خانواده که زودتر از همه از خواب بیدار شده بود مثل هر روز به اتاق مادر بزرگ رفت تا در آغوش او آرام بگیرد. اما مادربزرگ را ندید. به اتاق پدرش رفت  و به پدرش گفت: بابا مادر جون نیست. پدر دستپاچه شد و تند به اتاق مادرش رفت اما اثری از مادر نبود اتاق را زیر و رو کرد اما مادرش را ندید. مادرش رفته بود. تنها نامه ای از مادر را چسبانده به در کیف خود پیدا کرد که نوشته شده بود. مادر جان من می رم تا دیگه سرکوفت زنت رو نشنوی. خدانگه دارت مادر جان. اشک امانش را بریده بود.نگاهی نفرت انگیز به همسرش کرد و گفت : خیر و برکت هم در این خونه پرواز کرد.

منبع:نم باران


برچسب‌ها: روز مادر, داستان مادر, روز زن

تاريخ : چهارشنبه 27 فروردین1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

امر ونهیش به راستی موقوف           نهی او منکر امر او معروف (نظامی)

مردفقیری پسر خردسالی داشت . روزی به او گفت :بیا امروز قدری میوه از باغی سرقت کنیم .پسر خردسال  با نارضایتی با پدر به راه افتاد. وقتی به باغ رسیدند  پدر به فرزندش گفت :تو در این جا نگهبان باش واگر کسی آمد زود مرا خبر کن تا کسی ما را در حال دزدی نبیند ومشغول چیدن میوه از درخت مردم شد. :لحظه ای بعد پسر فریاد زد :یک نفر ما را می بیند ! پدر با ترس وعجله از درخت پایین آمد  وپرسید چه کسی ؟ کجاست؟

پسر زیرک گفت :همان خدایی که از همه چیز آگاه است وهمه چیز را می بیند ! پدر از گفتار نیکوی فرزند شرمنده شد وبعد از آن دزدی نکرد.

(امر به معروف ونهی از منکر –محمدرضا اکبر ص71


برچسب‌ها: درخت, امر به معروف ونهی از منکر, خدا, نگهبان, داستان دزدی

تاريخ : شنبه 23 فروردین1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

عاقبت بددهنی ومواظب زبان نبودن.

وعاقبت انسانی که زیارت عاشورا می خواند.

امیدوارم خداوند خیر دنیا وآخرت را نصیبتان فرماید.

دهان پر از "کرم" پیرزن

یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. این جا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.

یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.


مرده ای که بوی گلاب می داد

یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.

آن قدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...


منبع:سایت رجا نیوز


  گزارش از سید هادی کسایی زاده


برچسب‌ها: خاطرات غسال, عاقبت بدزبانی, داستان واقعی, زیارت عاشورا

تاريخ : دوشنبه 18 فروردین1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

شخصی برایم تعریف کرد: روحانی مسجد بعد از دستشویی بدون این که وضو بگیرد یکسره به سمت محل برگزاری نماز رفت  من هم گفتم: این چه آدمی است که وضو نگرفته می خواهد نماز بخواند .

من که به او اقتدا نکردم وفرادا نماز خواندم    به هرکه هم رسیدم  گفتم این روحانی را من دیدم بعد از دستشویی وضو نگرفته نماز جماعت خواند .  تا این که دو سال از آن ماجرا گذشت.

  من به علت بیماری به پزشک مراجعه نمودم وبرایم آمپول نوشته بود و مجبور شدم به قسمت تزریقات بروم  خلاصه آمپول را زدم و به  خانه رفتم  ووضو گرفتم وبه مسجد روانه شدم  قبل از این که در صف نماز بروم گفتم نکنه لباسم به خاطر آمپول نجس شده باشد به خاطر همین به سمت دستشویی رفتم  وبعد (بدون وضو گرفتن ) به سمت صف نماز جماعت رفتم آخه خانه وضو گرفته بودم  یک لحظه قصه ی روحانی دو سال پیش به یادم آمد گفتم :نکند او هم همین مشکل را داشته .دلم طاقت نیاورد ورفتم از او سوال کردم روحانی مسجد گفت من هم آمپول زده بودم وبرای اطمینان از پاک بودن لباس به دستشویی رفتم .

خیلی شرمنده شدم آخه من تازه متوجه شدم که چقدر اشتباه کرده ام غیبت تهمت وسوء ظن   به مومن  وریختن آبروی مومن که از کعبه بالاتر است همه را مرتکب شده بودم چرا؟؟؟؟؟؟

تزریقات

برچسب‌ها: داستانی در مورد سوء ظن, غیبت, تهمت, سوء ظن, داستانی واقعی در مورد روحانی مسجد

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می زدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم 

که نابودت می کنم ! به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که

 اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم

یک دختر بچه یک دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید 

بالا و می گفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....


منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد می زدم و هی هیچی نمی گفتم 

به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقدر بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد 

و سرم را آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:

بچه برو پی کارت ! من گـــل نمی خـــرم !

چرا اینقدر پر رویی!

شماها کی می خواهید یاد بگیرید مزاحم دیگران نشوید و....

دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود !

وقتی چشمهایش را دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند آمد!

البته جواب این سوال را چند ثانیه بعد فهمیدم!

وقتی ساکت شدم و دست از قدرت نمایی برداشتم، جلو آمد و با ترس گفت :

آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم!

دوستم که آن طرف خیابون است گل می فروشد!

این گل را برای شما از او گرفتم که اینقدر ناراحت نباشید!

اگر عصبانی بشوید قلبتان درد می گیرد و مثل بابای من بیمارستان می روید، 

دخترتان گناه دارد.....دیگر نمی شنیدم! این فرشته چه می گوید؟!

حالا علت سکوت ناگهانیم را فهمیده بودم!

کشیده ای که دخترک با نگاه مهربانش به من زده بود، توان بیان را از من گرفته بود!

و حالا با حرفهایش داشت خورده های غرور بی ارزشم را زیر پاهایش له می کرد!

یک صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو!

آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کند

اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا آمدم چیزی بگویم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال دور شد!

حتی به من آدامس هم نفروخت!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که زد روی قلبم است !

چه قدرتمند بود!!

مواظب باشید با کی درگیر می شوید!

ممکن است خیلی قوی باشد و کتک بخورید!

منبع:http://saedgm.blogfa.com


برچسب‌ها: زیباترین درس زندگی

تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

در زمان آيت الله بهبهاني  تاجري اصفهاني وتهراني وشيرازي  هر سه باهم به نيت مكه راهي عراق شدند و بعد از زيارت اماكن مقدس عراق قصد كعبه داشتند ومقداري پول داشتند ومي خواستند به دست انساني امين بسپارند نزد آيت الله بهبهاني رفتند  آن بزرگوار آدرس شيخ جعفر امين را به آنها دادند  .


 


برچسب‌ها: داستان, گناه زبان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 18 اسفند1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

 یکی از دوستان تعریف می کرد :  بنایی به نام استا علی مراد داشتم ،که  برای ما کار می کرد . یه روز آمد وگفت: حساب من را تصفیه کن  .

به او گفتم :دو سه روز مانده تا کار من تموم بشه .کجا می خوای بری.

گفت: من می خوام برم خارج .



برچسب‌ها: داستان پشتکار, داستان خواستن توانستن, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
تاريخ : سه شنبه 6 اسفند1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت :
آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،





برچسب‌ها: مسلمان کیست

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 5 اسفند1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
 

اين داستان رابه نقل از استاد معظم آقاي حدائق مي نويسم

گدايي درب خانه ي ثروتمندي را كوبيد وبلند بلند مي گفت: بده در راه خدا  صاحب خانه كه مردي ثروتمند ولي خسيس بود،  داد زد بر گم شو برو كار كن .

واز همين حرف ها ولي زن خانه كه خيلي دل رحم بود فورا رفت ومقداري   غذا به فقير داد.

 وگفت: از دست شوهر من ناراحت نشو او  يه حرفي زد .



برچسب‌ها: داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1 اسفند1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

نماز اول وقت بخوان

یکی از کارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد که:
« به علتی مرا از شهرداری اخراج نمودند. رفتم خدمت حاج شیخ، ایشان فرمودند:
« نمازهایت را اول وقت بخوان، چهل روز دیگر کارت درست می شود. »
مدت یکماه گذشت اثری ظاهر نشد مجدداً مراجعه کردم فرمودند:
« گفتم چهل روز دیگر. »
هرچه فکر کردم آثاری و امیدی در ظاهر نبود روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه خانه نشسته بودم.
شهردار سابق مشهد آقای محمد علی روشن با درشکه از آن محل عبورمی کرد بلند شده سلام کردم. درشکه را نگاه داشت پرسید چرا این جا نشسته ای مگر کاری نداری شرح حال خود را گفتم.
گفت با من بیا. با ایشان سوار درشکه شدم، رفتیم به استانداری و فوری دستور داد رفع اتهام از من کرده مرا به خدمت برگرداندند و درست قبل از ظهر چهلمین روزی که مرحوم حاج شیخ فرموده بودند حکم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول کار شدم. »



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 13 بهمن1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
در سال 54 که در منا آتش سوزی شد خیمه ها می سوخت ومردم فرار می کردند کسی به فکر پول وساک وبچه ورفیق وروحانی نبود. شبیه قیامت شده بود.
  همین طور خیمه ها می سوخت وبه طرف حاجی ها حمله ور می شد.برخی مواقع خداوند می خواهد این گونه از میهمانش پذیرایی کند( او صاحب خانه است)
 در آن سانحه که مهندس جوانی  در کاروان ما بود که یک کیف هم همراه داشت با هم در حال فرار بودیم  یک خانم هندی را دیدیم  که یک بچه روی کولش بود وفرار می کرد آن قدر به فکر نجات جان خودش بود که بچه از روی کولش  افتاد واو نفهمید. این مهندس جوان کیفش را رها کرد وبچه را گرفت وبا شتاب به منطقه ای که دور از آتش بود  رفتیم .دیدیم همان زن هندی آنجاست  وبه سرش می زند که بچه من چه شد؟ مهندس بچه را به آن زن داد  دیدیم یک نفر هم آمد وکیف مهندس  را به او داد . گفت من دیدم این بچه را برداشتی  من هم کیف تو را برداشتم .بالاخره خیر خیر می آورد ورحمت رحمت .
((ان زلزله الساعه شی عظیم))
منبع:کتاب محبت ورحمت



برچسب‌ها: جملاتی در مورد قیامت, داستانی در مورد حج ومنا, آتش گرفتن خیمه ها, کتاب محبت ورحمت

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 10 بهمن1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

كسي بود كه راه خانه اش را گم مي كرد حتي نام خوش را از ياد مي برد  بعضي وقت ها مردم از سر دلسوزي  اورا به در منزلش مي بردند. تا اين كه او دلش هوس كرد طلبه شود به حوزه علميه حنفي ها رفت .

وقتي  اظهار كرد كه مي خواهد طلبه شود از او خواستند كه يك جمله اي را حفظ كند تا دو سه ماه هم به او فرصت دادند  جمله چه بود ؟

 حضرت ابوحنيفه فرموده است اگر پوست سگ را دباغي كنند با آن مي شود نماز خواند .

 سكاكي رفت وچندين هفته تمرين كرد تا روزي از روزها سر وكله اش توي حوزه ي علميه پيدا شد .

گفتند جمله چه بود ؟ سكاكي گفت :حضرت سگ فرموده است اگر پوست ابوحنيفه را دباغي كنند با آن مي شود نماز خواند  او را با عصبانيت از حوزه بيرون كردند آن بي چاره تصميم خودش را گرفت  او تصميم گرفت تا خودش را راحت كند وخودكشي نمايد.

 لذا سر به بيابان گذاشت  .حالا آدمي كه اين همه هوش وگوش دارد چه طور مي خواهد خودكشي نمايد؟

  نمي دانست خودش را چگونه راحت كند رفت تا كنار آبي رسيد كه از بلندي به روي تخته سنگي مي ريخت وقتي جلوتر رفت ديد آب به اين نرمي سنگ با آن محكمي را گود كرده است با خودش فكري كرد وگفت يعني ذهن من از اين تخته سنگ هم سفت تر است

 ورفت دنبال علم آموزي

تا اين كه يكي از دانشمندان علم صرف ونحو گرديد بله  انسان كافي است اراده وتلاش داشته باشد چه بسا كساني كه بهترين هوش راخدا به آنها داده است ولي آن را به قول آقاي دانشمند آكبند تحويل مي گيرند وآكبند تحويل مي دهند.

اراده +تلاش= موفقيت

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


برچسب‌ها: داستان, داستان پشتکار

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

يكي از ياران شيخ نقل مي كند

كه در حدودسالهاي1335 و1338 با تاكسي كار مي كردم .

دو زن يكي بلند قد وديگري كوتاه قد سوار تاكسي شدند

آن كوتاه قد ترك زبان بود وبا خود مي گفت

 ((من فارسي بلد نيستم كه بگويم منزلم كجاست .

هر روزسوار اتوبوس مي شدم و با دو ريال به منزل مي رسيدم ،

اما امروز بايد پنج ريال به تاكسي بدهم )).

به او گفتم :ناراحت نباش ،


برچسب‌ها: کرامات شیخ, حاج رجبعلی خیاط

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 آذر1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
شيخ جعفر مجتهدي  كه  عالمي برجسته در زمان ما مي زيسته  وقبرآن بزرگوار در جوار امام هشتم علیه السلام است. در اين جا چند داستان زيبا  در مورد آن بزرگوار براي شما مي نويسم .


برچسب‌ها: سه داستان باور نکردنی از شیخ جعفر مجتهدی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 6 آذر1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

اين داستان از قول استاد فرحزاد(سخنران حرم حضرت معصومه سلام الله عليه) وايشان از قول ملا اسماعيل سبزواري بيان نموده اند .

روزي فاطمه بنت اسد مادر حضرت علي عليه السلام به امير المومنين كه فرزند آخر بوده وكوچك بوده مي گويد: من اين علي كوچولو را خيلي دوست دارم .

علي عليه السلام در جواب مادر بزرگوارشان مي فرمايد :به من نگو علي كوچولو من كوچولو نيستم. شما كوچولو نيستي؟؟!

نه من از جلوترها بوده ام يعني شما از من بزرگ تري ؟ حضرت اميرالمومنين مي فرمايد: من يه نمونه را براتون تعريف مي كنم . تا بداني من كوچولو نيستم .

مادر يادتون هست موقعي كه يك دختر جواني بودي وبا چند تا از دوستان براي تفريح بيرون شهر رفته بوديد ومردي همراه شما نبود. ودر آن بيابان شيري به شما حمله كرد؟ يادتون هست ؟ مادرش :گفت بله 

امير المومنين فرمود يادتون هست از ترس به وحشت افتاده بوديد؟مادرش گفت :بله حضرت اميرفرمود: يك جوان آمد ونهيبي به شير زد وشير  رفت وشما نجات پيدا كرديد.

وشما گردنبندتان را بيرون آورديد وگفتيد اين هديه وجايزه  شماست  آيا همه اين حرف ها درسته ؟ مادرشان گفتند بله

 آنگاه امير المومنين دست در آستين كردند وهمان گردنبند را به مادرشان دادند.

 (قصه پنج تن آل عبا با ساير انسان ها فرق دارد حتي حضرت آدم خدا را به پنج تن قسم داد تا بخشيده شد)


برچسب‌ها: داستان واقعی عجیب

تاريخ : سه شنبه 28 آبان1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
کسی نزد امام صادق علیه السلام آمد وگفت :دست وبالم بسته شده  وباغی  دارم که قصد دارم آن را بفروشم اما کسی حاضر به خریدن  آن نیست  .کاری کن .امام فرمود :توی باغت درخت خرمایی است از آن بالا برو قطعه استخوانی را کلاغی  آن جا آورده آن را بردار ودر قبرستان خاک کن .
آن مرد همین کار را کرد در برگشت از قبرستان مردی به او گفت:باغت را به من می فروشی .گفت :بله ولی خیلی تعجب کرد نزد امام رفت وعلت را جویا شد امام فرمود :این قطعه استخوان  متعلق به یک تارک الصلاه بود که  قبرش خراب شده بوده وآن کلاغ استخوان او را به باغ تو آورده بوده. این تاثیر شومی انسان تارک الصلاه.
خدا به ما کمک کند که جزء نماز گزاران باشیم.
نخل های آبادان


برچسب‌ها: داستان, داستان واقعی, انسان بی نماز, شومی انسان تارک الصلاه, جملاتی در مورد نماز

تاريخ : یکشنبه 19 آبان1392 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |