عاشق يک لحظه نگاهت يا صاحب الزمان (عج)، بر چهره پر زنور مهدی صلوات

(*◕‿◕)عاشق يك لحظه نگاهت (*◕‿◕) - داستان های واقعی ناب
 

آقای کافی نقل می کردند:


داشتم می رفتم قم، ماشین نبود، ماشین های ... رو سوار شدیم. یه

خانمی هم جلوی ما نشسته بود،اون موقع هم که روسری سرشون

نمی کردن!


هی دقیقه ای یکبار موهاشو تکون می داد و سرشو تکون می داد و


برچسب‌ها: زن هرزه, آقای کافی, داستان, بی حجاب, اتوبوس

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 5 مرداد1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

Ehسوال – من دختر هجده ساله ای هستم که در خانواده ای بدنیا آمده ام که دوست پسر از ملزومات زندگی هر فردی است . من هم اول مقاومت کردند ولی نگذاشتند و گفتند که تو آداب معاشرت را رعایت نمی کنی . از سوم راهنمایی تا چند وقت قبل با خیلی از پسرها دوست بوده ام ولی یکدفعه عشق خدا به دلم افتاد و شروع به نماز خواندن کردم . دوست هایم را کنار می گذارم ولی نمی توانم و دوباره وسوسه می شوم و سراغشان می روم . من معتاد به گناه شده ام . دوباره میهمانی هایی می روم که خدا دوست ندارد . به من کمک کنید .


برچسب‌ها: دوست, پسر, دختر, گناه, ارتباط با جنس مخالف

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
Ehسوال – من خانم متاهلی هستم که با فردی که بسیار مذهبی است ارتباط دارم .ارتباط ما در حد درد دل کردن و پیامک زدن است من به این رابطه شدیدا وابسته شده ام و نمی توانم آنرا کنار بگذارم . آیا من دارم به همسرم خیانت می کنم ؟


برچسب‌ها: رابطه با جنس مخالف, خانم متاهل ورابطه با جنس مخالف

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

روزگاری پادشاهی بود که وزیری داشت که همیشه همراه

پادشاه بودوهر اتفاق خیر یا شری که برای پادشاه می افتاد،

خطاب به پادشاه می گفت : " حتماً حکمت خداست !

تا اینکه  روزی پادشاه  دستش را  با چاقو برید  و  وزیر مثل 

همیشه  گفت : " بریده شدن دستت حکمتی دارد !

" پادشاه این بار عصبانی شد و با تندی با وزیر برخورد کرد 

و اورا که به حکمت این اتفاق باور نداشت ،وزیر را به زندان

انداخت. فردای آن روز طبق عادت به شکار بود که عده ای

مردان  بومی  او  را گرفتند  و  خواستند  پادشاه  را  برای

خدایانشان  قربانی کنند.ولی قبل از قربانی کردن،متوجه

شدند دست پادشاه زخمی  است و  آن ها تنها قربانی

سالم و بدون نقص می خواستند. به خاطر همین پادشاه

را آزاد کردند. پادشاه به قصر برگشت و پیش وزیر در زندان

رفت و قضیه را برای او نقل کرد و  گفت  : " حکمت بریده 

شدن دستم را فهمیدم  ولی  حکمت  زندان رفتن تو را

نفهمیدم! " وزیر جواب داد : " اگر من زندان نبودم  حتماً

با تو به شکار می آمدم و من که سالم  بودم  به جای

شما حتماً قربانی می شدم. "

شکرستان 

منبع:zsaba1.blogfa.com


برچسب‌ها: جملات زیبا, جملات قشنگ, جملان ناب, داستان

تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند:

نمازگزاران در صفوف جماعت سه دسته اند:

دسته اول: كسانى كه نماز آنها با اشكال مواجه است.

دوم: كسانى كه فقط ثواب و بهره يك نماز نصيب آنها مى‏شود.

سوم: كسانى كه به اندازه هر ركعت ثواب تعيين شده در نماز جماعت به آنها عطا مى‏شود.

جابر بن عبد الله انصارى عرض كرد يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)! توضيح بيشترى براى ما بدهيد!

 پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند:

 گروه اول: كسانى هستند كه قبل از امام سرخود را در سجود و ركوع بلند مى‏كنند و يا پايين مى‏آورند.

دوم: كسانى كه همزمان با امام به ركوع و سجده مى‏روند.

سوم: كسانى كه پس از امام ركوع و سجده مى‏كنند و تنها همين گروه از ثواب جماعت

بهره مند مى‏شوند.

( محدث نورى، مستدرك الوسائل، موسسه آل البيت، ج 6، ص 492.)


برچسب‌ها: ثواب نماز جماعت, اهمیت نماز جماعت, زیباترین جملات در مورد نماز جماعت

تاريخ : پنجشنبه 26 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

اين داستان از قول استاد فرحزاد(سخنران حرم حضرت معصومه سلام الله عليه) وايشان از قول ملا اسماعيل سبزواري بيان نموده اند .

روزي فاطمه بنت اسد مادر حضرت علي عليه السلام به امير المومنين كه فرزند آخر بوده وكوچك بوده مي گويد: من اين علي كوچولو را خيلي دوست دارم .

علي عليه السلام در جواب مادر بزرگوارشان مي فرمايد :به من نگو علي كوچولو من كوچولو نيستم. شما كوچولو نيستي؟؟!

نه من از جلوترها بوده ام يعني شما از من بزرگ تري ؟ حضرت اميرالمومنين مي فرمايد: من يه نمونه را براتون تعريف مي كنم . تا بداني من كوچولو نيستم .

مادر يادتون هست موقعي كه يك دختر جواني بودي وبا چند تا از دوستان براي تفريح بيرون شهر رفته بوديد ومردي همراه شما نبود. ودر آن بيابان شيري به شما حمله كرد؟ يادتون هست ؟ مادرش :گفت بله 

امير المومنين فرمود يادتون هست از ترس به وحشت افتاده بوديد؟مادرش گفت :بله حضرت اميرفرمود: يك جوان آمد ونهيبي به شير زد وشير  رفت وشما نجات پيدا كرديد.

وشما گردنبندتان را بيرون آورديد وگفتيد اين هديه وجايزه  شماست  آيا همه اين حرف ها درسته ؟ مادرشان گفتند بله

 آنگاه امير المومنين دست در آستين كردند وهمان گردنبند را به مادرشان دادند.

 (قصه پنج تن آل عبا با ساير انسان ها فرق دارد حتي حضرت آدم خدا را به پنج تن قسم داد تا بخشيده شد)


برچسب‌ها: داستان واقعی عجیب

تاريخ : پنجشنبه 26 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
 

مبادا یک وقت مثل فرعون حکم کنی  .

جبرئیل به صورت یک بشر نزد فرعون آمد وشرح حال فرعون رابه صورت داستانی مطرح کرد.گفت:یک غلامی بود هیچ نداشت .من به او پول وملک وسرمایه وسلطنت وهمه ی دنیا را دادم .حالا ادعای استقلال کرده است.یاغی وسرکش شده است .چه کار کنم !

فرعون گفت:چنین کسی را باید در آب غرقش کنی .گفت: پس بی زحمت بنویس وامضاکن .

نوشت وامضا کرد.نمی دانست این شرح حال خود اوست.روزی که فرعون در رود نیل غرق شد.

گفت:خدایا غلط کردم  ایمان آوردم .چرا من را غرق می کنی!!! جبرئیل آمد ونوشته را به اونشان داد.اگر فرعون می نوشت که جزای این غلام یاغی این است که هدایتش کنند ونجاتش دهند همان می شد.

ومثال دیگر زمانی که حضرت موسی علیه السلام درون صندوقچه به کاخ فرعون  آمد همسر فرعون گفت:این روشنی چشم من وتوست فکر می کنم دنیا وآخرت ما را آباد می کند اما فرعون گفت:غلط نکنم شاید این پدر مرا دربیاورد. فال خوب وبد اثر دارد.همیشه باید مثبت حرف زد ومثبت فکر کرد.

ص51 کتاب محبت به زنان وکودکان


برچسب‌ها: قضاوت علیه خود, فال خوب زدن, فال بد زدن, استاد فرحزاد

تاريخ : پنجشنبه 26 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

عکس سی و سه پل اصفهان

برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد. بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد. دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد. به عادت همیشگی، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم. بلافاصله به سویم حـرکت کرد. در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد. بچه آمد و شکلات را گرفت. به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم. گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است. کار تو باعث میگردید که بچه، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند .

 
 

حال ما ایرانی ها چگونه عمل میکنیم . بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه، فلانی زنگ زد بگو من نیستم. مامانه به بچه میگه اگه غذاتو بخوری برات فلان چیزو می خرم بعد انگار نه انگار. بابا به بچه اش میگه مامانت اومد نگو من به مامان بزرگ زنگ زدم

 

 بعد این بچه بزرگ میشه میره تو جامعه . معلمش میگه چرا مشق ننوشتی براحتی دروغ میگه که خاله ام مرده بود نبودیم. فروشنده میشه مثل آب خوردن جنس بنجل را بدروغ جای اصلی میفروشه مهندس میشه بجای دو متر، یک متر فونداسیون میریزه ، دکتر میشه، اهمال در عمل جراحی را ایست قلبی گزارش میکنه، تولید کننده محصولات پروتئینی میشه، گوشت شتر و اسب مصرف میکنه، و...

 
 

دروغ فساد و تباهی جامعه را ببار می آورد. اعتمادها را زایل میکند . لذت زندگی جمعی و مدنی را از بین میبرد. ظلم و بیعدالتی را گسترش میدهد. منشا بسیاری از معضلات اجتماعی دروغ است. دروغ ریشه جامعه را خشک میکند .

 
 

دروغ در تمامی اجزای زندگی ما ایرانیها براحتی جاری است و چون سیلی که هر لحظه بزرگتر میشود در حال نابودی ما است

 
 

مادر، از آن لحظه که بدلیل تنبلی خود، شیشه شیر خالی را در دهان نوزاد قرار میدهد تا او را ساکت کند، آموزش دروغ را به او آغاز کرده است

منبع:naser47.blogfa.com

 


برچسب‌ها: زیباترین جملات, دروغ, راست, داستان

تاريخ : چهارشنبه 25 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

جواني كه نمازش را درست نمي خواند  مدتي بود كه خيلي تغيير كرده بود  ونمازهايش همه سر موقع بود وحتي نماز نافله هم مي خواند از او خواستند تا علت تغييرش را بگويد جوان گفت :من يك شب خروسي كه در خانه داشتيم را در خواب ديدم كه رو به من كرد وگفت تو مسلماني  من اين همه اذان مي گويم ولي تو بلند نمي شوي نماز بخواني از بس غصه ي تو را خورده ام كور شده ام صبح كه آن خواب به يادم آمد سراغ خروس رفتم او را معاينه كردم متوجه شدم كه واقعا كور شده وجايي را نمي بيند از همان لحظه توبه نمودم  وعهد بستم آدم خوبي باشم وجزء غافلان نباشم

  

برچسب‌ها: داستان

تاريخ : چهارشنبه 25 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

شهیدی که چشمان خود را در تابوت بر روی مادر باز کرد

تهران - ایرنا - پس از آنکه مادر شهید «سیدعلی اسلامی خواه» با وی سخن گفت، این شهید ناگهان چشمان خود را باز کرد، در حالیکه تا قبل از این صحنه چشمان او کاملا بسته بود.

 


برچسب‌ها: شهید, چشمان باز شهید, خاطرات شهدا

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 15 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
نقل قول :دختری 19ساله هستم. پیش از آن که گرفتار دام شیطان شوم، خواندن سرگذشت دختران و پسران فریب خورده، بسیار مرا ناراحت می کرد و نسبت به آنها احساس ترحم می کردم؛ و آنها را افرادی لایق نصیحت می دانستم.
در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعیفی از نظر مسایل اخلاقی نداشتم. از داشتن دوست پسر و کارهایی از این گونه، اصلاً خوشم نمی آمد؛ و همیشه سعی می کردم دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، راهنمایی نمایم.


برچسب‌ها: میل جنسی, مسائل زناشویی, رابطه نامشروع, رابطه با جنس مخالف

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

هر کسی می خواست یک زندگی عاشقانه را مثال بزند، بی اختیار زندگی “سام” و “مولی” را به یاد می آورد. یک زندگی پر از مهر و محبت.

همه چیز آنها رویایی بود و با هم قرار گذاشته بودند یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشند تا وقتی پیر شدند، خاطرات را برای نوه هایشان بخوانند و با یادآوری خاطرات خوش هیچ وقت لحظه های زیبای با هم بودن را از یاد نبرند؛ برای همین، پیش از خوابیدن همه چیز را در آن می نوشتند.178988

 


برچسب‌ها: داستان خیانت, داستان سام ومولی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

روزي خداوندبه حضرت موسي كليم الله فرمان مي دهد كه به سرزمين مصربرو وقبر حضرت يوسف (ع) راپيداكن وجسداورابردارودركنارپدرش يعقوب(ع)دفن كن

 

 ياران موسي(ع)  هرچه درشهرمصرجستجوكردنداثري ازقبرپيدانكردندتااين كه آدرس پيرزني را  به ياران موسي(ع)  دادند.

 

 ياران موسي(ع)  پيرزن را يافتند واز او خواستند كه قبر حضرت يوسف (ع) را به آنان نشان  دهد.

 

 پيرزن سوال كرد كي از شما خواسته ؟

 

 آنان گفتند حضرت موسي (ع)

 

پيرزن گفت : خوب برويد به حضرت موسي بگوييد خودش بياييد .

 

حضرت موسي (ع) نزد پيرزن آمد وآدرس قبر يوسف (ع) را خواست 

 

 پيرزن گفت :من به شما مي گويم

 

 اما سه شرط دارداول : بايد از خدا بخواهي كه يك دختر جواني بشوم

 

دوم: برايم شوهري پيدا كني كه بهترين بنده خدا روي زمين باشد 

 

 وسوم :در بهشت خانه من  نزد شما باشد.

 

موسي (ع) به خداوند  فرمود : اي خداي مهربان چي مي شد كه خودت قبر را به من نشان مي دادي .

 

خداوند فرمود :مي خواستم با اين پيرزن روبه رو شوي تا دعا كردن در نزد من را بداني  .خلاصه دعاي پيامبر مستجاب گرديد وپيرزن جوان شد وحضرت موسي فرمود: حالا بهترين بنده ي خدا را چگونه برايت پيدا كنم

 

.پيرزن گفت :خودت، دنبالش نگرد.موسي (ع) شگفت زده شد وبه دستور خدا با او ازدواج كرد.

 

به اين مي گويند نهايت زرنگي مقابل همين داستان زمان پيامبر اسلام (ص)

 

پيامبر با تعدادي از ياران كه به صحرا رفته بودند  براي صرف غذا به نزد چوپاني  رفتند وآن چوپان از آنان پذيرايي كرد .موقع خداحافظي پيامبر (ص) از آن مرد خواست اگر حاجتي دارد بگويد  آن چوپان از پيامبر چند گوسفند والاغ در خواست كرد وپيامبر به يارانش دستور داد برايش تهيه نمايند

 

آن كجا واين كجا

 

برگرفته از سخنان استاد فرحزاد

aksha.ir


برچسب‌ها: داستان

تاريخ : شنبه 7 تیر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |