عاشق يک لحظه نگاهت يا صاحب الزمان (عج)، بر چهره پر زنور مهدی صلوات

(*◕‿◕)عاشق يك لحظه نگاهت (*◕‿◕) - داستان های واقعی ناب

عباسقلي خان و ستارالعيوب (نخوني شايد پشيمون بشي)

لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ

خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود، بديها (ى ديگران) را اظهار كند

سوره نساء آيه 148

داستان:

عباسقلي خان در مشهد بازار معروفي دارد. مسجد- مدرسه- آب انبار- پل و دارلايتام و اقدامات خيريه ديگري هم از اين دست داشته است. واقف بر خير، و واقف در خير.  

به او خبر داده بودند در حوزه علميه اي كه با پول او ساخته شده، طلبه اي شراب مي خورد !!!

ناگهان همهمه اي در مدرسه پيچيد. طلاب صدا مي زدند حاج عباسقلي است. در اين وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است.

عباسقلي خان يكسره به حجره ي من آمد  و بقيه دنبالش.

داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلي خان به تنهايي از جايش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من كرد و گفت :لطفا بفرماييد نام اين کتاب قطور چيست؟  گفتم: شاهنامه فردوسي.  

- دلم در سينه بدجوري مي زد. سنگي سنگين گويي به تار مويي آويخته شده است. بدنم مي لرزيد.

اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکي بايد بر سرم بريزم؟ عباسقلي خان دستش را آرام به سوي کتاب هاي ديگر دراز کرد...  

- ببخشيد، نام اين کتاب چيست؟  

- بحارالانوار. عجب...! اين يکي چطور؟ گلستان سعدي.   چه خوب...! اين يکي چيست؟ حليه المتقين و اين يکي؟! ...  

لحظاتي بعد، آن چه نبايد بشود، به وقوع پيوست. عباسقلي خان، آن چه را که نبايد ببيند، با چشمان خودش ديد. کتاب حجيمي را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشماني از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحني خاص گفت:  

- اين چه نوع کتابي است، اسمش چيست؟ معلوم بود. عباسقلي خان پي برده بود و آن شيشه لعنتي پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.

براي چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخيد، چشم هايم سياهي رفت، زانوهايم سست شد، آبرو و حيثيتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا اين کار را کردم؟! چرا توي مدرسه؟! خدايا! کمکم کن، نفهميدم، اشتباه کردم... خوشبختانه همراهان عباسقلي خان هنوز روي زمين نشسته بودند و نمي ديدند، اما با خود او که آن را در اينجا ديده بود چه بايد کرد؟

- بالاخره نگفتي اسم اين کتاب چيست؟

- چرا آقا ; الان مي گم. داشتم آب مي شدم. خدايا! دستم به دامنت. در همين حال ناگهان فکري به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه برزبان راندم: يا ستار العيوب، و گفتم:نام اين کتاب، «ستارالعيوب» است آقا! فاصله سوال آمرانه عباسقلي خان و جواب التماس آميز من چند لحظه بيشتر نبود.

شايد اصلا انتظار اين پاسخ را نداشت. دلم بدجوري شکسته بود و خداي شکسته دلان و متنبه شدگان اين پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا ديگر نوبت عباسقلي خان بود. احساس کردم در يک لحظه لرزيد و خشک شد. طوري که انگار برق گرفته باشدش.

شايد انتظار اين پاسخ را نداشت. چشم هايش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابلاي پلک هايش چکيد.

ايستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و يکباره کتاب ستار العيوب (!) را سرجايش گذاشت و از حجره بيرون رفت. همراهانش نيز در پي او بيرون رفتند، حتي آنها هم از اين موضوع سر درنياوردند، و هيچ گاه به روي خودش هم نياورد که چه ديده است.   ..

***

... اما محصل آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ريخت. سالياني چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز ، بعدها معلم و مدرس شد و روزي در زمره  بزرگان علم، قصه زندگي اش را براي شاگردانش تعريف کرد. «زندگي من معجزه ستارالعيوب است» ستار العيوب يکي از نام هاي احياگر و معجزه آفرين خدا است و من آزاد شده و تربيت يافته همان يک لحظه رازپوشي و جوانمردي عباسقلي خانم که باعث تغيير و تحول سازنده ام شد.

منبع :«اخلاق پیامبر و اخلاق ما» ؛ نوشته استاد جلال رفیع  انتشارات اطلاعات صفحه332


برچسب‌ها: عباسقلي خان, و ستارالعيوب, منبرک

تاريخ : پنجشنبه 6 آذر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
داستاني خواندني از حرص و طمع

 ذَرْنىِ وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا-وَ جَعَلْتُ لَهُ مَالًا مَّمْدُودًا - وَ بَنِينَ شهُُودًا - وَ مَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِيدًا - ثمُ‏َّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ

مرا با كسى كه او را خود به تنهايى آفريده‏ام واگذار! - همان كسى كه براى او مال گسترده‏اى قرار دادم - و فرزندانى كه همواره نزد او (و در خدمت او) هستند، - و وسايل زندگى را از هر نظر براى وى فراهم ساختم!  - باز هم طمع دارد كه بر او بيفزايم!

 (سوره مدثر – آيه ي 11 تا 15)

داستان :

روزی پادشاهی بود در یک کشور ثروتمند و بزرگ اما پادشاه خوشحال نبود. روزی که از آشپزخانه دربار می گذشت دید که آشپز خوشحال و خندان است از او در مورد علت شادیش پرسید او گفت: چرا خوشحال نباشم خانه دارم زنی خوب دارم و از فرزندانم هم راضی ام چرا خوشحال نباشم .

پادشاه موضوع را به وزیر گفت و علت را از او جویا شد. وزیر گفت چون او وارد گروه 99 نشده است.

پادشاه به وزیر گفت گروه 99 چیست؟ گفت گروه 99 سکه. پس قرار شد که 99 سکه در کیسه ای در کنار خانه آشپز بگذارند. آشپز کیسه را برداشت و با دیدن سکه ها خوشحال شده آنرا شمرد 99 تا بود دوباره شمرد باز هم 99 سکه خیلی ناراحت شد سروصدا براه انداخت تا آن سکه دیگر را پیدا کند ولی خبری نبود.

از فردا تصمیم گرفت تا بیشتر کارکند تا آن سکه باقیمانده را بدست آورد شب ها تا دیر وقت کار می کرد و خسته به خانه می آمد و صبح بخاطر اینکه دیر از خواب بیدار شده بود با همه دعوا می کرد.

وزیر به پادشاه گفت: آری حال او هم وارد گروه 99 شده. افرادی که پول به اندازه کافی دارند اما بخاطر حرص و طمع به خود و زندگیشان سخت می گیرند.

 اين داستان مانند انسانهايي است كه چند ماه پيش يك سكه خريده بودند و حالا كه سكه گران شده مي گويند ؛ كاش دوتا خريده بوديم . و آنكه 2 تا خريده مي گويد كاش 3 تا ...


لطيفه :

اَشْعَب بن جبیر  مردی بود که از نظر طمع بین مردم شهرت خاصی داشت، از وی پرسیدند: طمع تو تا چه میزان است؟

او گفت: تا آن‌جا که از هر خانه‌ای که دودی بلند می‌شود گمان می‌کنم که دارند برای من غذا درست می‌کنند. پس با این گمان بر می‌خیزم و همه‌ی نان خشک‌هایم را آورده و درهم می‌شکنم و منتظر می‌نشینم که آبگوشت را بياورند، چون انتظار زیاد می‌شود و خبری نمی‌آید، آن نان پاره‌ها را در آب زده و می‌خورم.

دیگر این‌که هنگامی که خبر مرگ شخصی را می‌شنوم گمان می‌برم که آن مرد وصیت کرده است که از مالش ثلث آن را به اشعب بدهید. پس با این گمان، برای عزاداری به منزل او می‌روم و هر کس درگوشی صحبت می‌کند فکر می‌کنم که درباره‌ی وصیتی که میّت در مورد من کرده صحبت می‌کند، پس با ورثه در تشییع و خاک‌سپاری همراهی نموده و به آنها در این کار کمک بسیار می‌کنم. اما هنگامی که میّت را به خاک می‌سپارند و خبری از وصیت نمی‌شود، نا‌امید به منزل باز می‌گردم.

دیگر این‌که چون به بازار سفال‌فروشان می‌روم، هر کسی را ببینم که ظرف و کاسه‌ای می‌خرد گمان می‌کنم که آن ظرف به خاطر آن می‌خرد تا غذایی در آن ریخته و برای من بفرستد.

و هنگامی که از بازار مسگران عبور می‌کنم هر مسگری که دیگ درست می‌کند، پیش او می‌روم و التماس می‌کنم که آن را بزرگ‌تر و گشادتر بسازد به امید آن‌که شاید روزی صاحب آن ظرف برای من غذایی در آن بفرستد و چون گشاده‌تر باشد غذای بیشتری در آن جا گیرد.


برچسب‌ها: منبرک, حرص وطمع, آموزش خانواده

تاريخ : پنجشنبه 6 آذر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |



داستانك:

مادر شهيدان مهدي و مجيد زين الدين مي گويد:

دو نفر از علما پس از شهادت بچه‏ ها رفتند خانه خدا و قرار گذاشتند هر کدام برای مهدی و مجید طوافی انجام بدهند.

 کسی که به نام آقا مهدی طواف را شروع می‏کند، بعد از اتمام می ‏آیند می ‏نشینند، یک لحظه خستگی رفع کنند، تکیه داده بودند و خانه خدا را تماشا می ‏کردند .

 در عالم خواب بیداری، می ‏بینند آقا مهدی روبرروی خانه ایستاده، لباس احرام به تن، خیلی زیبا، عدّه‌اي هم به دنبالش بودند.

می‏ گویند: آقا مهدی شما که شهید شده بودی چه طور آمدی اینجا؟

گفته بود: «به خاطر آن نمازهاي اوّل وقت كه خوانده‌ام در اين جا فرماندهي اين ها را به من واگذار كرده‌اند.»   [دیدار  آشنا شماره  29 با اندكي تفاوت]


برچسب‌ها: نماز اول وقت, منبرک

تاريخ : سه شنبه 4 آذر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |


قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم

انما بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق

مبعوث شده ‏ام تا اخلاق كريمه و فضائل انسانى را اتمام و اكمال نمايم

منبع :بحار الأنوار،جلد ‏68 ،صفحه382

داستانك :

عموما جریان سعد بن معاذ را می دانیم که ؛ هنگام دفنش مادرش گفت پسرم خوشا به حالت بهشت گوارایت  و پیامبر فرمود : زیاد خوشحال نباش و برای خدا تکلیف مشخص نکن که سعد هم اکنون در فشار است . اصحاب سبب را پرسیدند فرمود : سعد با خانواده اش بد اخلاق بود (بحار الانوار جلد 21 صفحه 257 )

حال آیا می دانیم سعد بن معاذ كه فشار قبر نصيب او شد ؛ چه شخصیتی است ؟

او از کبار صحابه رسول الله  و زعیم قبیله اوس بود

  در جنگهایی مهمی نظیر بدر و احد و خندق حضور داشت

 در غزوه بواط در سال دوم هجرت از طرف پیامبر حکومت مدینه به او سپرده شد

مستجاب الدعوه بود ؛ در جنگ خندق به شدت زخمي شد ؛ در آن هنگام دعا كرد: خداوند اگر چيزى از جنگ ما با قريش باقى بماند مرا زنده نگهدار براى جنگ ديگرى كه من دوست دارم با قومى كه پيغمبر ترا از او رنج داده و او را تكذيب نموده‏اند نبرد كنم خداوندا  اگر جنگ پايان يافته باشد مرا (در اين واقعه) شهيد فرما و  نیز  مرا مكش مگر بعد از اينكه چشم مرا به تباهى بنى قريظه (يهود) روشن کنی .(ترجمه کتاب الكامل،جلد7 ،صفحه :206)

چون سعد آن گفته (دعا) را به زبان آورد خون بند آمد و بعد از پایان جنگ و بعد از پایان غائله ی یهود خون ریزی شروع شد

 قضاوت برخورد با یهودیان پیمان شکن  بنی قریظه توسط پیامبر به او  واگذار  شد و  بعد از قضاوتش پیامبر فرمود:  خداوند این حکم تو را تایید و امضا نمود

 در تفسیر منصوب به امام عسکری علیه السلام آمده است: قال رسول الله ص: يرحمك الله يا سعد، فلقد كنت شجا «4» في حلوق الكافرين، لو بقيت لكففت العجل- الذي يراد نصبه في بيضة المسلمين  كعجل قوم موسى . قالوا: يا رسول الله أ و عجل يراد أن يتخذ في مدينتك هذه! قال: بلى، و الله يراد، و لو كان سعد فيهم حيا لما استمر تدبيرهم، و يستمرون ببعض تدبيرهم، ثم الله تعالى يبطله. قالوا: أخبرنا كيف يكون ذلك قال: دعوا ذلك لما يريد الله أن يدبره  

مدتها بعد از شهادت سعد بن معاذ  رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خدا رحمت كند تو را اى سعد، بدرستى كه استخوانى بودى در گلوهاى كافران، و اگر مى‏ماندى منع خواستى كرد گوساله را كه اراده نصب او خواهند نمود در بيضه اسلام- كه مدينه است- مانند گوساله موسى.

صحابه گفتند: يا رسول اللّه! آيا اراده خواهند نمود در مدينه تو گوساله برپا كنند؟

حضرت فرمود: بلى و اللّه اراده خواهند كرد، و اگر سعد زنده مى‏بود نمى‏گذاشت كه ايشان بكنند و ليكن خواهند كرد و حق تعالى نخواهد گذاشت كه تدبير ايشان مستمر شود و بزودى خدا تدبير ايشان را باطل خواهد كرد.

صحابه گفتند: يا رسول اللّه! ما را خبر ده كه تدبير ايشان چگونه خواهد بود.

حضرت فرمود: بگذاريد تا تدبير حق تعالى در اين باب ظاهر گردد        (التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري، صفحه: 481 ) به نقل از (حياة القلوب، المجلسي ،جلد 4،صفحه:1271)

 از کلام بالا مشخص می شود که اگر سعد زنده بود نمی گذاشت حق امام علی علیه السلام را غصب کنند

در هنگام جان دادن رسول خداى به بالين او آمد و سر سعد را به زانو خود گذاشت و فرمود: الهى! سعد در راه تو سختيها ديده و رسول تو را تصديق كرده و حقوق اسلام كه بر ذمّت او بوده ادا نموده، روح او را چون ارواح دوستان خود قبض فرماى. سعد اين بانگ بشنيد و چشم باز كرد و گفت: السّلام عليك يا رسول اللّه. گواهى مى‏دهم كه تو رسول خدائى و حق رسالت بگذاشتى و سر خود را برگرفت و بر زمين نهاد و عذر بخواست و بعد از دنیا رفت

 بعد از شهادت سعد ،جبرئيل فرود آمد و خدمت پیامبر عرض كرد:

كيست از اصحاب تو كه درگذشت و درهاى آسمان به روى او گشاده گشت؟ پيامبر فرمود: سعد بن معاذ

 پیامبر شخصا او را غسل داد و بر او نماز خواند

 پیامبر در تشییع جنازه او حاضر شد و  عبا از دوش و کفش از پا در آورد

 در تشییع او اصحاب گفتند: يا رسول اللّه، سعد مرد بزرگ جثه‏اى بود و در دست ما سخت سبك است .پیامبر فرمود: من مى‏نگريستم ملائكه را كه جسد سعد را حمل مى‏كردند.

 پيغمبر فرمود: عرش در مرگ سعد جنبش كرد و درهاى آسمان گشوده شد و هفتاد هزار فرشته تشييع جنازه او كرد


 رسول خداى در خانه او به سر انگشتان پاى راه مى‏رفت و مى‏فرمود كه: از كثرت فرشتگان، جاى قدم گذاشتن نيست و چون پاى مى‏گذارم فرشته بال خود را از جاى بر می دارد تا پاى ديگر بگذارم.  (کتاب ناسخ التواريخ(زندگانى پيامبر)، ،جلد 2،صفحه :1065)

 با اينهمه كرامت از سعد ؛ بازهم چون با خانواده بد اخلاق بود ، فشار قبر نصيبش شده بود

جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد


منبع:منبرک


برچسب‌ها: آموزش خانواده, اخلاق در خانواده, اهمیت اخلاق, داستان اخلاق, منبرک

تاريخ : دوشنبه 26 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
فردی نزد آیت‌الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) آمد و گفت:

 آقا! قبل از ازدواج، گاهی چشمم خطا می‌کرد، گفتم: ازدواج می‌کنم الحمدلله راحت می‌شوم، امّا هنوز هم خطا می‌کنم و یک موقعی چشمم به ناموس دیگران می‌افتد، استغفار می‌کنم، امّا چه کنم؟! گرفتارم، یک نسخه بدهید؟!

رنگ پریدگی چشم و کمبود آهن


فرمود: قانع نیستی. اگر به آن چه که داری قناعت داشته باشی، اعضاء و جوارحت این قناعت را لمس می‌کنند و این‌طور نمی‌شود.

اولیاء خدا یک نسخه داده اند که هر کس حتّی اگر تمکن مالی دارد، باید عمل کند و اتّفاقاً از لحاظ بهداشتی هم به دردمان می‌خورد.

می‌گویند: اوّلاً گرسنه شو و بعد سراغ غذا برو. بعد هم موقعی که گرسنه هستی و سر غذا نشستی، یک مقدار که خوردی، دیدی همچنان می خواهی، بگو: نمی‌خواهم!

اگر می‌خواهی قانع بشوی، حتی موقعی که ولو تمکن مالی داری، کمتر بخور، به تعبیر عامیانه دائم پرس روی پرس می‌خوری که چه؟!

می‌گویند: اگر می‌خواهید قناعت‌پیشگی را یاد بگیرید اوّل از لقمه شروع کنید (این نسخه اولیاء است که بیان می‌کنم)، اگر توانستی این شکم بی‌هنر را کنترل کنی، چیزهای دیگر را هم کنترل می‌کنی. آن‌وقت معلوم است دیگر، کسی که به حلالش مراقبت کند و کم بخورد، دیگر دستش به طرف شبهه‌ناک و حرام نمی‌رود.

لذا آیت‌الله آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) فرمود: تو قانع نیستی! یعنی چه؟ اگر ما باشیم می‌گوییم که تو کنترل چشم نداری، شهوت داری، امّا ایشان گفتند: تو قانع نیستی، یعنی در حقیقت سرچشمه را به او نشان داد.

اولیاء خدا می‌گویند: اگر یک قدم به نفست جواب دادی، قدم دوم هم می‌خواهد. اگر یک‌بار گفتی: بیا، این شربت به ظاهر گوارای دنیا را بگیر، باز هم می‌خواهد، چرا که حریص و سیری ناپذیر است، تو را می‌کشد، امّا سیر نمی‌شود، لذا باید خیلی مواظب باشیم.

منبع:منبرک


برچسب‌ها: منبرک, کنترل چشم, نگاه به نامحرم, درمان چشم چرانی

تاريخ : چهارشنبه 21 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
 ظاهر بيني "مسخره كردن يك ساده دل"

ظاهر بين


يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ

 اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند [سوره حجرات آيه 11]

 خداوند در اين آيه، پس از آنكه مسخره كردن را عملي ناپسند بيان مي فرمايد ، در ادامه اين نكته را گوشزد مي كند كه شايد آنكس كه مسخره اش مي كنيد از شما بهتر باشد مثلاً

شايد  كفش  پاره اي   داشته باشد ....... اما ممكن است از ما بهتر باشد.

شايد قيافه ي زشتي  داشته باشد ........ اما ممكن است از ما بهتر باشد.

شايد لباس كهنه تري داشته باشد ........ اما ممكن است از ما بهتر باشد.

شايد منزل  كوچكي   داشته باشد ........ اما ممكن است از ما بهتر باشد.


شايد قيافه ي مذهبي نداشته باشد ........ اما ممكن است از ما بهتر باشد.

و شايد...

داستانك:

 آيت الله شیخ مهدی امامی مازندرانی می فرمود

عده ای از مازندرانی ها برای زیارت به عتبات عالیات وارد شدند. شخص ساده ای دربین آنها بود که اگر چراغ سبز بارگاه حضرت علی (عليه السلام) را می دید وبه او ومی گفتند آن نور علی (عليه السلام)  است باورمی کرد .

بعداز زیارت و درحال برگشت ازحرم ، یکی از افرادکاروان از او پرسید آیا تو برات آزادی از جهنم را گرفتی؟

شخص ساده گفت نه ، مگر شما گرفتید؟

گفتند آری !آن شخص ساده به حرم برگشت که برات آزادی ازجهنم رابگیرد.

همراهان ودوستان هرچی به او گفتندکه ما شوخی کردیم ، او باور نکرد و با همان سادگی و صفای باطن به حرم حضرت امام علی (عليه السلام)  رفت و کنارضریح نشست وگفت: اینهامن را ساده پنداشته اند! مگرشما هم  من را ساده گرفته ای !؟ تا برات آزادی از آتش جهنم راندهید از اینجا نمی روم .

درهمین اثناء ، دستی مُنور به نورسبز از ضریح بیرون آمد و نوشته ای به دست  آن مرد ساده داد که بر روی آن نوشته بود ، اَنتَ بَریءُ مِنَ النّار" تو ازآتش دور هستی."[ جرعه ای ازاقیانوس ، صفحه 291]

منبع:منبرک


برچسب‌ها: آموزش خانواده, مسخره کردن, داستان, منبرک

تاريخ : چهارشنبه 21 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
امام رضا

داستانك:

آيت الله بهجت مي فرمودند:

کسي(1) در رؤيا ديد که به حرم حضرت رضا (عليه السلام) مشرف شده است و متوجه شد که گنبد حرم شکافته شد و حضرت عيسي و حضرت مريم از آنجا وارد حرم شدند. تختي گذاشتند و آن دو بر آن نشستند و حضرت رضا (عليه السلام) را زيارت کردند.

روز بعد آن شخص در بيداري به حرم مشرف شد. ناگهان متوجه شد حرم کاملاً خلوت است. حضرت عيسي و حضرت مريم از گنبد وارد حرم شدند و بر تختي نشستند و حضرت رضا (عليه السلام)  را زيارت کردند. زيارتنامه مي‌خواندند. همين زيارتنامه معمولي را مي‌خواندند! پس از خواندن زيارتنامه از همان بالاي گنبد برگشتند. دوباره وضع عادي شد و قيل و قال شروع شد.

حال آيا حضرت رضا (عليه السلام) وفات کرده است؟


[كتاب كرامات امام رضا عليه السلام از زبان بزرگان جلد 2 صفحه77 ]

(1)  بعيد نيست آن شخص خود آيت الله بهجت باشند


برچسب‌ها: داستان, امام رضا, آیت اله بهجت, مقام امام رضا, منبرک

تاريخ : دوشنبه 19 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
تاريخ : چهارشنبه 14 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام ... إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحِبُ‏ مَعَالِيَ‏ الْأُمُورِ وَ يَكْرَهُ سَفْسَافَهَا الْحَدِيثَ.

امام صادق عليه السلام مي فرمايند:

خداوند همتهاي بلند و شريف را دوست دارد و از چيزهاى پست بيزار است

منبع:وسائل الشيعة ؛ جلد‏17 ،صفحه 73 ؛ باب 25

داستانك:

روزی حضرت رسول ـ صلّی الله علیه و آله ـ در مسافرت به شخصی برخوردند و میهمان او شدند. آن شخص پذیرائی شایانی از حضرت نمود، هنگام حركت آن جناب فرمود: چنانچه خواسته‌ای از ما داشته باشی از خداوند درخواست می‌كنم تو را به آرزویت نائل نماید.

عرض كرد: از خداوند بخواهید به من شتری بدهد كه اسباب و لوازم زندگی‌ام را بر آن حمل نمایم و چند گوسفند كه از شیر آنها استفاده كنم، پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آنچه می‌خواست برایش تقاضا نمود. آن گاه رو به اصحاب كرده فرمودند: ای كاش همت این مرد نیز مانند پیرزن بنی اسرائیل بلند بود و از ما می‌خواست كه خیر دنیا و آخرت را برایش بخواهیم.

عرض كردند: ‌داستان پیرزن بنی اسرائیل چگونه بوده است،

آن جناب فرمود: هنگامی كه حضرت موسی خواست با بنی اسرائیل از مصر به طرف شام برود ...از هر كس جویای محل قبر یوسف شد اظهار بی‌اطلاعی می‌نمود به آن جناب اطلاع دادند كه پیرزنی است ادعا دارد من قبر یوسف را می‌دانم در كجاست، دستور داد او را احضار كنند... عجوزه گفت: یا موسی «علم قیمت دارد»، من سالها است این مطلب را در سینه خود پنهان كرده‌ام، در صورتی برای شما اظهار می‌كنم كه سه حاجت از برای من برآوری. حضرت فرمود: حاجت‌های خود را بگو. گفت:

اوّل آنكه جوان شوم؛

دوّم: به ازدواج شما درآیم؛

سوّم: در آخرت هم افتخار همسری شما را داشته باشم.

حضرت موسی از بلند همتی این زن كه با خواسته‌خود جمع بین سعادت دنیا و آخرت می‌كرد متعجب شد، از خداوند درخواست نمود هر سه حاجت او برآورده شد.

منبع: كتاب داستانها و پندها ، آیت الله محمد محمدی اشتهاردی ، جلد چهارم صفحه 57

لطيفه:

شخصي برايم تعريف كرد كه:  روزي با بچه ي كوچكم به حرم امام رضا رفتم .

او را روي شانه ام گذاشتم و با سختي خود را به ضريح چسباندم و گفتم هر چه مي خواهي از امام رضا بخواه

فرزندم هم با صداي بلند گفت: امام رضا لواشك مي خوام

به راستي همت برخي در دعا كردن اين گونه است.

منبع:http://www.manbarak.ir


برچسب‌ها: جملات زیبا, جملات قشنگ, جملان ناب, دعا کردن, زیبا ترین جملات

تاريخ : سه شنبه 13 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
تاريخ : سه شنبه 13 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد.
پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود.
روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

برچسب‌ها: اراده, داستان

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 10 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
تخت فولاد اصفهان، همچون گنجينه اي است كه گوهرهاي نايابي را در دل خود نگه داشته است و اسرار مگو در باب اين گوهرهاي ناياب بسيار دارد!
عارفی که قلب زن رقاصه را زنده کرد

به گزارش افکارنیوز ، تخت فولاد دركنار قبرستان بقیع مدینه، ابوطالب مكه و وادی السلام نجف اشرف از مهمترین و متبرك ترین مرقدهای جهان اسلام به شمار می رود. تا آنجایی كه برخی معتقدند تخت فولاد به واسطه قبور متبرك آن، دومین قبرستان جهان اسلام است.


برچسب‌ها: زن رقاصه, تخت فولاد اصفهان, علاّمه بیدآبادی, زندگینامه

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 5 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

به این شرط با من ازدواج می کند که شوهر خواهرش را بکشم

 

مرد جوان به درخواست دختر مورد علاقه‌اش شوهر خواهر او را کشت.

 «اگر می‌خواهی با تو ازدواج کنم، باید او را به قتل برسانی» این شرطی بود که دختر جوان برای خواستگارش تعیین کرد؛ شرطی که خیلی زود عملی شد و مردی جوان جانش را در جنایتی هولناک از دست داد. اگرچه عاملان این جنایت سعی داشتند تمامی مدارک و شواهد را از بین ببرند و با ساختن سناریوی دروغین مسیر تحقیقات را تغییر دهند، اما راز این قتل با هوشیاری کارآگاهان جنایی پلیس آگاهی استان مازندران برملا شد.


برچسب‌ها: داستان, قتل, درگیری, آموزش خانواده

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 4 آبان1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

نماز اول وقت بخوان

یکی از کارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد که:
« به علتی مرا از شهرداری اخراج نمودند. رفتم خدمت حاج شیخ، ایشان فرمودند:
« نمازهایت را اول وقت بخوان، چهل روز دیگر کارت درست می شود. »
مدت یکماه گذشت اثری ظاهر نشد مجدداً مراجعه کردم فرمودند:
« گفتم چهل روز دیگر. »
هرچه فکر کردم آثاری و امیدی در ظاهر نبود روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه خانه نشسته بودم.
شهردار سابق مشهد آقای محمد علی روشن با درشکه از آن محل عبورمی کرد بلند شده سلام کردم. درشکه را نگاه داشت پرسید چرا این جا نشسته ای مگر کاری نداری شرح حال خود را گفتم.
گفت با من بیا. با ایشان سوار درشکه شدم، رفتیم به استانداری و فوری دستور داد رفع اتهام از من کرده مرا به خدمت برگرداندند و درست قبل از ظهر چهلمین روزی که مرحوم حاج شیخ فرموده بودند حکم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول کار شدم. »

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 23 مهر1393 | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |