..........................عاشق يک لحظه نگاهت يا صاحب الزمان (عج) بر چهره پر زنور مهدی صلوات آموزش خانواده - داستان های واقعی ناب
 یکی از منبری های تهران نقل می کند :چند وقت پيش توي تهران، توي حسينيه اي منبر ميرفتم، يه جووني اومد نزديک سي سالش.

گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنويس، گفت نوشتني نيست. گفتم ببين منو قبول داري؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار ميکنم، کسي که نتونه حرفشو بنويسه بعدشم نميتونه بگه. يک و دو و سه و چهار کن و بنويس. گفت باشه.
فرداشب که اومديم، يه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم ديدم اين همونيه که من در به در دنبالش ميگشتم.
فرداشب اومد گفت


برچسب‌ها: داستان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۱ شهریور۱۳۹۴ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
داستانك:

شهيد رجايي اول انقلاب ، براي بازديد به جايي رفت تعداد زيادي ازعکاسان وخبرنگاران دنبال ايشان مي رفتند و مرتب عکس و فيلم مي گرفتند و دوربينشان فلاش مي زند.

ايشان همين طور که از پله ها بالا مي رفتند به همه خبرنگاران و عکاسان گفت: اين همه عکس چرا

مي گيريد ، اکنون که زمان جنگ است با چه سختي اين فيلم و اين دوربين را از خارج وارد مي کنيم يعني تمام اين ها را ما دلار مي دهيم ، هرفلاشي که شما مي زنيد تيريست به قلب من

شادی روح شهدا وامام شهدا صلوات


برچسب‌ها: خاطرات شهدا

تاريخ : شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
 

اين داستان رابه نقل از استاد معظم آقاي حدائق مي نويسم

گدايي درب خانه ي ثروتمندي را كوبيد وبلند بلند مي گفت: بده در راه خدا  صاحب خانه كه مردي ثروتمند ولي خسيس بود،  داد زد بر گم شو برو كار كن .

واز همين حرف ها ولي زن خانه كه خيلي دل رحم بود فورا رفت ومقداري   غذا به فقير داد.

 وگفت: از دست شوهر من ناراحت نشو او  يه حرفي زد .



برچسب‌ها: داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

عاقبت بددهنی ومواظب زبان نبودن.

وعاقبت انسانی که زیارت عاشورا می خواند.

امیدوارم خداوند خیر دنیا وآخرت را نصیبتان فرماید.

دهان پر از "کرم" پیرزن

یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. این جا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.

یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.


مرده ای که بوی گلاب می داد

یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.

آن قدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...


منبع:سایت رجا نیوز


  گزارش از سید هادی کسایی زاده


برچسب‌ها: خاطرات غسال, عاقبت بدزبانی, داستان واقعی, زیارت عاشورا

تاريخ : سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

نماز اول وقت بخوان

یکی از کارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد که:
« به علتی مرا از شهرداری اخراج نمودند. رفتم خدمت حاج شیخ، ایشان فرمودند:
« نمازهایت را اول وقت بخوان، چهل روز دیگر کارت درست می شود. »
مدت یکماه گذشت اثری ظاهر نشد مجدداً مراجعه کردم فرمودند:
« گفتم چهل روز دیگر. »
هرچه فکر کردم آثاری و امیدی در ظاهر نبود روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه خانه نشسته بودم.
شهردار سابق مشهد آقای محمد علی روشن با درشکه از آن محل عبورمی کرد بلند شده سلام کردم. درشکه را نگاه داشت پرسید چرا این جا نشسته ای مگر کاری نداری شرح حال خود را گفتم.
گفت با من بیا. با ایشان سوار درشکه شدم، رفتیم به استانداری و فوری دستور داد رفع اتهام از من کرده مرا به خدمت برگرداندند و درست قبل از ظهر چهلمین روزی که مرحوم حاج شیخ فرموده بودند حکم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول کار شدم. »



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
در سال 54 که در منا آتش سوزی شد خیمه ها می سوخت ومردم فرار می کردند کسی به فکر پول وساک وبچه ورفیق وروحانی نبود. شبیه قیامت شده بود.
  همین طور خیمه ها می سوخت وبه طرف حاجی ها حمله ور می شد.برخی مواقع خداوند می خواهد این گونه از میهمانش پذیرایی کند( او صاحب خانه است)
 در آن سانحه که مهندس جوانی  در کاروان ما بود که یک کیف هم همراه داشت با هم در حال فرار بودیم  یک خانم هندی را دیدیم  که یک بچه روی کولش بود وفرار می کرد آن قدر به فکر نجات جان خودش بود که بچه از روی کولش  افتاد واو نفهمید. این مهندس جوان کیفش را رها کرد وبچه را گرفت وبا شتاب به منطقه ای که دور از آتش بود  رفتیم .دیدیم همان زن هندی آنجاست  وبه سرش می زند که بچه من چه شد؟ مهندس بچه را به آن زن داد  دیدیم یک نفر هم آمد وکیف مهندس  را به او داد . گفت من دیدم این بچه را برداشتی  من هم کیف تو را برداشتم .بالاخره خیر خیر می آورد ورحمت رحمت .
((ان زلزله الساعه شی عظیم))
منبع:کتاب محبت ورحمت



برچسب‌ها: جملاتی در مورد قیامت, داستانی در مورد حج ومنا, آتش گرفتن خیمه ها, کتاب محبت ورحمت

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

كسي بود كه راه خانه اش را گم مي كرد حتي نام خوش را از ياد مي برد  بعضي وقت ها مردم از سر دلسوزي  اورا به در منزلش مي بردند. تا اين كه او دلش هوس كرد طلبه شود به حوزه علميه حنفي ها رفت .

وقتي  اظهار كرد كه مي خواهد طلبه شود از او خواستند كه يك جمله اي را حفظ كند تا دو سه ماه هم به او فرصت دادند  جمله چه بود ؟

 حضرت ابوحنيفه فرموده است اگر پوست سگ را دباغي كنند با آن مي شود نماز خواند .

 سكاكي رفت وچندين هفته تمرين كرد تا روزي از روزها سر وكله اش توي حوزه ي علميه پيدا شد .

گفتند جمله چه بود ؟ سكاكي گفت :حضرت سگ فرموده است اگر پوست ابوحنيفه را دباغي كنند با آن مي شود نماز خواند  او را با عصبانيت از حوزه بيرون كردند آن بي چاره تصميم خودش را گرفت  او تصميم گرفت تا خودش را راحت كند وخودكشي نمايد.

 لذا سر به بيابان گذاشت  .حالا آدمي كه اين همه هوش وگوش دارد چه طور مي خواهد خودكشي نمايد؟

  نمي دانست خودش را چگونه راحت كند رفت تا كنار آبي رسيد كه از بلندي به روي تخته سنگي مي ريخت وقتي جلوتر رفت ديد آب به اين نرمي سنگ با آن محكمي را گود كرده است با خودش فكري كرد وگفت يعني ذهن من از اين تخته سنگ هم سفت تر است

 ورفت دنبال علم آموزي

تا اين كه يكي از دانشمندان علم صرف ونحو گرديد بله  انسان كافي است اراده وتلاش داشته باشد چه بسا كساني كه بهترين هوش راخدا به آنها داده است ولي آن را به قول آقاي دانشمند آكبند تحويل مي گيرند وآكبند تحويل مي دهند.

اراده +تلاش= موفقيت

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


برچسب‌ها: داستان, داستان پشتکار

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۷ بهمن۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

يكي از ياران شيخ نقل مي كند

كه در حدودسالهاي1335 و1338 با تاكسي كار مي كردم .

دو زن يكي بلند قد وديگري كوتاه قد سوار تاكسي شدند

آن كوتاه قد ترك زبان بود وبا خود مي گفت

 ((من فارسي بلد نيستم كه بگويم منزلم كجاست .

هر روزسوار اتوبوس مي شدم و با دو ريال به منزل مي رسيدم ،

اما امروز بايد پنج ريال به تاكسي بدهم )).

به او گفتم :ناراحت نباش ،


برچسب‌ها: کرامات شیخ, حاج رجبعلی خیاط

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱۶ آذر۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
شيخ جعفر مجتهدي  كه  عالمي برجسته در زمان ما مي زيسته  وقبرآن بزرگوار در جوار امام هشتم علیه السلام است. در اين جا چند داستان زيبا  در مورد آن بزرگوار براي شما مي نويسم .


برچسب‌ها: سه داستان باور نکردنی از شیخ جعفر مجتهدی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۶ آذر۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

اين داستان از قول استاد فرحزاد(سخنران حرم حضرت معصومه سلام الله عليه) وايشان از قول ملا اسماعيل سبزواري بيان نموده اند .

روزي فاطمه بنت اسد مادر حضرت علي عليه السلام به امير المومنين كه فرزند آخر بوده وكوچك بوده مي گويد: من اين علي كوچولو را خيلي دوست دارم .

علي عليه السلام در جواب مادر بزرگوارشان مي فرمايد :به من نگو علي كوچولو من كوچولو نيستم. شما كوچولو نيستي؟؟!

نه من از جلوترها بوده ام يعني شما از من بزرگ تري ؟ حضرت اميرالمومنين مي فرمايد: من يه نمونه را براتون تعريف مي كنم . تا بداني من كوچولو نيستم .

مادر يادتون هست موقعي كه يك دختر جواني بودي وبا چند تا از دوستان براي تفريح بيرون شهر رفته بوديد ومردي همراه شما نبود. ودر آن بيابان شيري به شما حمله كرد؟ يادتون هست ؟ مادرش :گفت بله 

امير المومنين فرمود يادتون هست از ترس به وحشت افتاده بوديد؟مادرش گفت :بله حضرت اميرفرمود: يك جوان آمد ونهيبي به شير زد وشير  رفت وشما نجات پيدا كرديد.

وشما گردنبندتان را بيرون آورديد وگفتيد اين هديه وجايزه  شماست  آيا همه اين حرف ها درسته ؟ مادرشان گفتند بله

 آنگاه امير المومنين دست در آستين كردند وهمان گردنبند را به مادرشان دادند.

 (قصه پنج تن آل عبا با ساير انسان ها فرق دارد حتي حضرت آدم خدا را به پنج تن قسم داد تا بخشيده شد)


برچسب‌ها: داستان واقعی عجیب

تاريخ : سه شنبه ۲۸ آبان۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
کسی نزد امام صادق علیه السلام آمد وگفت :دست وبالم بسته شده  وباغی  دارم که قصد دارم آن را بفروشم اما کسی حاضر به خریدن  آن نیست  .کاری کن .امام فرمود :توی باغت درخت خرمایی است از آن بالا برو قطعه استخوانی را کلاغی  آن جا آورده آن را بردار ودر قبرستان خاک کن .
آن مرد همین کار را کرد در برگشت از قبرستان مردی به او گفت:باغت را به من می فروشی .گفت :بله ولی خیلی تعجب کرد نزد امام رفت وعلت را جویا شد امام فرمود :این قطعه استخوان  متعلق به یک تارک الصلاه بود که  قبرش خراب شده بوده وآن کلاغ استخوان او را به باغ تو آورده بوده. این تاثیر شومی انسان تارک الصلاه.
خدا به ما کمک کند که جزء نماز گزاران باشیم.
نخل های آبادان


برچسب‌ها: داستان, داستان واقعی, انسان بی نماز, شومی انسان تارک الصلاه, جملاتی در مورد نماز

تاريخ : یکشنبه ۱۹ آبان۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |
تاريخ : شنبه ۱۸ آبان۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

سلام اين داستان از قول استاد معظم آقاي  حدائق  مي نويسم .خواندنی است.

در زمان هاي قديم پيرمردي همراه عده اي از آشنايان  با هم به تجارت مي رفتند.

 وآن موقع از ماشين وامكانات امروزي خبري نبود. آن ها مجبور بودند با  حيواناتي از قبيل اسب وشتر و...  مسافرت كنند و راه هاي آن زمان امنيت آن چناني نداشت .

 افراد كاروان  مجبور بودند شب تا صبح را بيدار باشند تا بتوانند از وسايلشان مراقبت نمايند.

 ولي اين پيرمرد شب كه فرا مي رسيد مقداری از کاروان فاصله می گرفت وسايلش را  همان جا نزد کاروان رها مي كرد ومشغول عبادت مي گشت وبعد هم راحت مي خوابيد .افراد كاروان مي گفتند اي پيرمرد چرا وسايلت را رها مي كني  اگه دزد آمد همه را مي برد.

 اما پيرمرد در جواب آنان مي گفت :مال من به خاطر آن كه حلال است ومن خمس مالم را مي پردازم دزد نمي برد .تا اين كه شبي از شب ها دوستان پيرمرد نقشه اي كشيدند  به هم می گفتند ما تا صبح  بیدار باشیم واین پیرمرد راحت بخوابد به همین دلیل  آن ها تمام  اجناس پيرمرد را جايي دورتر بردند ودر گودالي گذاشتند ومقداري خار وخاشاك نيز روي آن گذاشتند .

تا فردا صبح پيرمرد نتواند به راحتي اجناسش را پيدا نمايد.آنها كارشان كه تمام شد به نزد وسايل خود برگشتند طولي نكشيد ودزد ها به كاروان حمله كردند وتمام وسايل  كاروان را غارت كردند وكتك زيادي هم به كاروانيان زدند پيرمرد صبح كه از خواب بيدار شد بعد از نماز خواندن نزد كاروان آمد صحنه اي عجيب ديد همه سر ها خون آلود وهمه گريان  آنان به پيرمرد گفتند دزد ها همه اموالمان را بردند  پيرمرد گفت وسايل من را كه مطمئنا نبرده اند  آنگاه داستان مخفي كردن وسايل پيرمرد را بازگو كردند .

 


برچسب‌ها: داستان

تاريخ : پنجشنبه ۱۶ آبان۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

زندگی ساخته افکار ماست.

طرز تفکر ناپلئون وهلن کلر :

هلن کلر از کودکی کر وکور ولال بود واز شخصیت های بزرگ  ادبی آمریکا شد.چندین زبان را آموخت وکتاب های مفیدی از خود به یادگار گذاشت .وناپلئون آن چه را که بشر آرزو می کند شهرت،قدرت وثروت داشت وباز در هنگامی که در سنت هلن بود .

می گفت:هرگز 6روز خوش، در زندگانی نداشته ام .

ولی هلن کلر با وجود کر وکور ولال بودن

اعلام کرد:زندگانی را بیش از آن چه تصور می کردم زیبا یافتم.

پس دوستان باید به جای تغییر دیگران واطراف وجهان طرز فکر خود را درست کنیم .


برچسب‌ها: طرز تفکر ناپلئون وهلن کلر, جملات زیبا, جملات ناب

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۴ آبان۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

مبادا یک وقت مثل فرعون حکم کنی  .

جبرئیل به صورت یک بشر نزد فرعون آمد وشرح حال فرعون رابه صورت داستانی مطرح کرد.گفت:یک غلامی بود هیچ نداشت .من به او پول وملک وسرمایه وسلطنت وهمه ی دنیا را دادم .حالا ادعای استقلال کرده است.یاغی وسرکش شده است .چه کار کنم !

فرعون گفت:چنین کسی را باید در آب غرقش کنی .گفت: پس بی زحمت بنویس وامضاکن .

نوشت وامضا کرد.نمی دانست این شرح حال خود اوست.روزی که فرعون در رود نیل غرق شد.

گفت:خدایا غلط کردم  ایمان آوردم .چرا من را غرق می کنی!!! جبرئیل آمد ونوشته را به اونشان داد.اگر فرعون می نوشت که جزای این غلام یاغی این است که هدایتش کنند ونجاتش دهند همان می شد.

ومثال دیگر زمانی که حضرت موسی علیه السلام درون صندوقچه به کاخ فرعون  آمد همسر فرعون گفت:این روشنی چشم من وتوست فکر می کنم دنیا وآخرت ما را آباد می کند اما فرعون گفت:غلط نکنم شاید این پدر مرا دربیاورد. فال خوب وبد اثر دارد.همیشه باید مثبت حرف زد ومثبت فکر کرد.

ص51 کتاب محبت به زنان وکودکان


برچسب‌ها: قضاوت علیه خود, فال خوب زدن, فال بد زدن, استاد فرحزاد

تاريخ : یکشنبه ۷ مهر۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

عکس سی و سه پل اصفهان

برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد. بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد. دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد. به عادت همیشگی، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم. بلافاصله به سویم حـرکت کرد. در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد. بچه آمد و شکلات را گرفت. به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم. گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است. کار تو باعث میگردید که بچه، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند .

حال ما ایرانی ها چگونه عمل میکنیم . بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه، فلانی زنگ زد بگو من نیستم. مامانه به بچه میگه اگه غذاتو بخوری برات فلان چیزو می خرم بعد انگار نه انگار. بابا به بچه اش میگه مامانت اومد نگو من به مامان بزرگ زنگ زدم

 بعد این بچه بزرگ میشه میره تو جامعه . معلمش میگه چرا مشق ننوشتی براحتی دروغ میگه که خاله ام مرده بود نبودیم. فروشنده میشه مثل آب خوردن جنس بنجل را بدروغ جای اصلی میفروشه مهندس میشه بجای دو متر، یک متر فونداسیون میریزه ، دکتر میشه، اهمال در عمل جراحی را ایست قلبی گزارش میکنه، تولید کننده محصولات پروتئینی میشه، گوشت شتر و اسب مصرف میکنه، و...

دروغ فساد و تباهی جامعه را ببار می آورد. اعتمادها را زایل میکند . لذت زندگی جمعی و مدنی را از بین میبرد. ظلم و بیعدالتی را گسترش میدهد. منشا بسیاری از معضلات اجتماعی دروغ است. دروغ ریشه جامعه را خشک میکند .

دروغ در تمامی اجزای زندگی ما ایرانیها براحتی جاری است و چون سیلی که هر لحظه بزرگتر میشود در حال نابودی ما است

مادر، از آن لحظه که بدلیل تنبلی خود، شیشه شیر خالی را در دهان نوزاد قرار میدهد تا او را ساکت کند، آموزش دروغ را به او آغاز کرده است

منبع:naser47.blogfa.com


برچسب‌ها: زیباترین جملات, دروغ, راست, داستان

تاريخ : یکشنبه ۱۷ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

ܓ✿امام (ره) خطاب بهܓ✿

حاج حسنعلی نخودکی

رو به گنبد و بارگاه امام رضا (علیه‌السلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر (علم) کیمیاداری به ما هم بده؟

حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند:اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قول می‌دهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و در هر جایی به کار نبرید؟

امام خمینی (ره) که از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان می‌بارید، سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمی‌توانم چنین قولی به شما بدهم.

حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام (ره) شنید روبه ایشان کرد و فرمود: حالا که نمی‌توانید «کیمیا» را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد می‌دهم و آن این که:

بعد از نمازهای واجب یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» می‌خوانی.

و بعد تسبیحات فاطمه زهرا سلام الله علیها را می‌گویی.

و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را می‌خوانی.

و بعد سه بار صلوات می‌گویی: اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بعد سه بار آیه مبارکه: وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا ؛

(سوره طلاق آیه 2 و 3) (هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد، و هرکس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را می‌کند، خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند، و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.)

را می‌خوانی که این از کیمیا برایت بهتر است.وبرای حل تمام مشکلات کافی استܓ✿


برچسب‌ها: داستان, امام خمینی, حاج حسن علی اصفهانی, حلال مشکلات

تاريخ : سه شنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |

جواني كه نمازش را درست نمي خواند  مدتي بود كه خيلي تغيير كرده بود  ونمازهايش همه سر موقع بود وحتي نماز نافله هم مي خواند از او خواستند تا علت تغييرش را بگويد جوان گفت :من يك شب خروسي كه در خانه داشتيم را در خواب ديدم كه رو به من كرد وگفت تو مسلماني  من اين همه اذان مي گويم ولي تو بلند نمي شوي نماز بخواني از بس غصه ي تو را خورده ام كور شده ام صبح كه آن خواب به يادم آمد سراغ خروس رفتم او را معاينه كردم متوجه شدم كه واقعا كور شده وجايي را نمي بيند از همان لحظه توبه نمودم  وعهد بستم آدم خوبي باشم وجزء غافلان نباشم

 

برچسب‌ها: داستان

تاريخ : دوشنبه ۴ شهریور۱۳۹۲ | | نویسنده : رحمت اسماعیل زاده |